تبليغاتX
دلتنگی - دستمال عاشق


دلتنگی

دستمال کاغذی به اشک گفت قطره قطره ات طلاست

يک کم از طلای خود حراج می کنی؟

عاشقم با من ازدواج می کنی؟

اشک گفت : ازدواج اشک و دستمال کاغذی!

تو چقدر ساده ای خوش خيال کاغذی!

توی ازدواج ما تو مچاله می شوی چرک می شوی و تکه ای زباله می شوی
     پس برو و بی خيال باش
   عاشقی کجاست !
      تو فقط دستمال باش...

دستمال کاغذی دلش شکست گوشه ای کنار جعبه اش نشست

گريه کرد و گريه کرد در تن سفيد و نازکش خون ديد
        آخرش دستمال کاغذی مچاله شد

مثل تکه ای زباله شد
  او ولی شبيه ديگران نشد
     چرک و زشت مثل اين و آن نشد

    رفت اگرچه توی سطل آشغال
     پاک بود و عاشق و زلال
       او با تمام دستمال های کاغذی فرق داشت

              چون که در ميان قلب خود دانه های اشک داشت...

 

نوشته شده در شنبه شانزدهم شهریور 1387ساعت 12:24 توسط مهران| |


Design By : Night Skin